حكيم ابوالقاسم فردوسى

203

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز بهر پرستندهء گرمگوى * نگردد جوانمرد پرخاش جوى سخن شان بتندى بجايى رسيد * كه اين ماه را سر ببايد بريد ميانشان چو آن داورى شد دراز * ميانجى بر آمد يكى سرفراز كه اين را بر شاه ايران بريد * بدان كو دهد هر دو فرمان بريد نگشتند هر دو ز گفتار اوى * بر شاه ايران نهادند روى چو كاوس روى كنيزك بديد * بخنديد و لب را بدندان گزيد بهر دو سپهبد چنين گفت شاه * كه كوتاه شد بر شما رنج راه برين داستان بگذرانيم روز * كه خورشيد گيرند گردان بيوز گوزنست اگر آهوى دلبرست * شكارى چنين از در مهترست به دو گفت خسرو نژاد تو چيست * كه چهرت همانند چهر پريست ورا گفت از مام خاتونيم * ز سوى پدر بر فريدونيم نيايم سپهدار گرسيوزست * بران مرز خرگاه او مركزست به دو گفت كين روى و موى و نژاد * همى خواستى داد هر سه بباد بمشكوى زرّين كنم شايدت * سر ماه رويان كنم بايدت چنين داد پاسخ كه ديدم ترا * ز گردنكشان بر گزيدم ترا بت اندر شبستان فرستاد شاه * بفرمود تا بر نشيند بگاه بيآراستندش بديباى زرد * بياقوت و پيروزه و لاجورد دگر ايزدى هر چه بايست بود * يكى سرخ ياقوت بد نابسود [ زادن سياوش از مادر ] بسى بر نيآمد برين روزگار * كه رنگ اندر آمد بخرّم بهار جدا گشت زو كودكى چون پرى * بچهره بسان بت آزرى بگفتند با شاه كاوس كى * كه بر خوردى از ماه فرخنده پى يكى بچّه فرّخ آمد پديد * كنون تخت بر ابر بايد كشيد جهان گشت از آن خوب پر گفت و گوى * كزان گونه نشنيد كس موى و روى جهاندار نامش سياوخش كرد * برو چرخ گردنده را بخش كرد ازان كو شمارد سپهر بلند * بدانست نيك و بد و چون و چند ستاره بران بچّه آشفته ديد * غمى گشت چون بخت او خفته ديد بديد از بد و نيك آزار او * بيزدان پناهيد از كار او چنين تا بر آمد برين روزگار * تهمتن بيآمد بر شهريار چنين گفت كاين كودك شيرفش * مرا پرورانيد بايد بكش چو دارندگان ترا مايه نيست * مر او را بگيتى چو من دايه نيست بسى مهتر انديشه كرد اندر آن * نيآمد همى بر دلش بر گران برستم سپردش دل و ديده را * جهانجوى گرد پسنديده را تهمتن ببردش بزابلستان * نشستنگهش ساخت در گلستان سوارى و تير و كمان و كمند * عنان و ركيب و چه و چون و چند نشستن گه مجلس و ميگسار * همان باز و شاهين و كار شكار ز داد و ز بيداد و تخت و كلاه * سخن گفتن رزم و راندن سپاه